تبليغاتX
گناه دوست داشتن چیست؟

گناه دوست داشتن چیست؟

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا

 

زندگی همیشه اونجوری که آدما فکر میکنن نیست.

خیلی خسته ام . حالا که چشمامو باز کردم و می بینم که اصلا زندگیم اونی نشد که می خواستم. بیشتر خسته شدم ...

وقتی می بینم اینقدر تنهام که حتی یک نفر نیست که بتونم به جای نوشتن برای اون دردو دل کنم.

خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدایا

نجاتم بـــــــــــــــــــــــــــــــــده.

خدایا کمک کن بمیرم تا راحت شم. آخه این چه زندگی گندیه که من دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم تیر 1389ساعت 10:12  توسط ندا  | 

و حال می نویسمت

 

و من تا می نویسمت قلم در دست های من رقص برگ است میان دلتنگی باد

و بگذار بنویسمت ...

.

.

از عمق احساسم.

که اول، .. باید " باید غرق شد در تو" ...

!

بعد ..

(نه هنوز چیزی کم است انگار ، آهان...  خودم، دلت ، دلم...! )

 

و حال می نویسمت،

 

از خیال ِ خاطراتت ،

از خنده های شبانه ی دزدکی،

از انتظارهای دلواپسی،

 

و می نویسم،

از روزهای خوب ، که شناختم در کنارت عـ ـ شـ ـ ـق را !

و از روزهای بی خبری ، که باید گاهی رها کرد...! تا شناخت ، تا برگشت ... !

و ازین لحظه ها که پر است از رنگ، از شور، از احساس... از دل تنگـ ـ ـی ..

و مینویسم ،

.

.

.

به رسم ِ همیشگی دوست داشتن ها، به رسم ِ دل .

 

و می نویسم ،

که این شبها مهتابی ست عجیب،

 

 

هدیه ی من : تمام قلبم که از آن ِ توست !

تو را حتما خدا به دنیا آورده ست تا به من _ ( به مــا) لذت بعضی چیزها را بچشاند...!

 

 

تولد نوشت : به یادت بسپار که جایی شبیه متروک ترین نقطه ی دنیا فقط حضور تو دلخوشی ست ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 14:10  توسط ندا  | 

نخواستم

 

نخواستم با غم بسوزی

نخواستم هیچ چی نگی

نخواستم درد دلت رو دیگه با هیچکی نگی

آخه عشق اجباری نیست

تو زندون من نمون

حالا که فکر رفتنی

دیگه از موندن نخون

 

 

تا دیدم می خوای بری

دلم راتو سد نکرد

برو فردا مال تو

دیگه اینجا بر نگرد

بدون من بعد من

دلت و هر جا جا نذار

غم با من بودنو

تو من بعد یادت نیار

 

 

اگه شونت تکیه گاهه چرا من تنها شدم

چرا هر لحظه م همیشه ، منم تنها با خودم

یه تصویرازعکس چشمات،رودیواره دلم،چقدرقصه م خنده داره

چقدر بی تابه دلم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:14  توسط ندا  | 

نیمه گمشده

 

 

خدا مارو برای هم نمیخواست


فقط میخواست همو فهمیده باشیم


بدونیم نیمه ی ما مال ما نیست


فقط خواست نیمه مونو دیده باشیم


تموم لحظه های این تب تلخ


خدا از حسرت ما با خبر بود


خودش مارو برای هم نمیخواست


خودت دیدی دعامون بی اثر بود


چه سخته مال هم باشیم و بی هم


میبینم میری و میبینی میرم


تو وقتی هستی اما دوری از من


نه میشه زنده باشم نه بمیرم


نمیگم دلخور از تقدیرم اما


تو میدونی چقدر دلگیره این عشق


فقط چون دیر باید میرسیدیم


داره رو دست ما میمیره این عشق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 12:27  توسط ندا  | 

همین بسه برای من

 

 

باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

 

 

 

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خود خواهیه ، دیدم نمی تونم

تحمل می کنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه

که دوسش داری ، از چشم هات معلومه

یکی اونجاست شبیه من ، یک دیوونه

که بیشتر از خودم ، قدر تو رو می دونه

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم

تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن

تازه می فهمم ، تازه می فهمم

تو رو می خوام ، تموم زندگیم اینه

دارم می رم ، ته دیوونگیم اینه

نمی رسه به تو حتی صدای من

تو خوشبختی ، همین بسه برای من

تو خوشبختی ، همین بسه برای من

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم

تو می خندی ، چه شیرینه گذشتن

تازه می فهمم ، تازه می فهمم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 15:40  توسط ندا  |